روزهای عجیبیست بر ما...
ادمی یاد قیامت می افتد.
فرزندان این خاک به خون کشیده می شوند و صداها یکی یکی خفه می شوند...مذهب عیله مذهب!
چه تلخ بود روزی که به نماز جمعه رفتم.بسیار مانده بود تا انتخابات اما...
چه لفظهای رکیکی شندیم.چه حرفهایی در دانشگاهی که خانواده ام برای انقلابی بودن از آن اخراج شدند شندیم...آنها آن روزها کجا بودند که مادر من برای حجابش اخراج شد؟؟؟
چه زود یادمان رفت تهمت گناه دارد
چه راحت به منی که نمی شناختند گفتند منافق و ما لبخند زدیم...
(حرمت چادری که سرم بود هم ندیدن.همان چادری که با آن کربلا رفتم...همان چادری که مادرم می گفت عزیز است...)
خدایا دین پیامبر ما این بود؟
تهمت دروغ اهانت؟؟؟
این را که دیگر خود دیدم...
خدایا آنقدر این روزها دیده ام که ناتوانم از بیانش فقط دعا می کنم...
خدا کند که بیاید...
یا مهدی
+ نوشته شده توسط در شنبه بیستم تیر 1388 و ساعت
17:42 |
