بعد از مدتها آرزو و نیاز و گاه نا امیدی مرا خواند به در گاهش...هر چند من نالایق بودم و لطفی بر من شده بود اما از کرامتش باز دل هوای او را می طلبد...
چه زود می گذرد و فاصله ها مرا می آزارد...
با او شرط کرده بودم که قبل از خانه خدا به دیدار مرقد باصفایش روم و چه زود اجابت کرد و ۳ ماه بعد به خانه خدا طلبیده شدم...
از رویش خجلم که سخت گناهکارم اما ...
هر چه کنم دوستش دارم...
اگر ندیده ای و در دوری وصالش می سوزی
بسوز که اگر بینی تشنه تر شوی و درمانه از دوری...
از که می گویم؟؟؟
از اربابی بی کفن...
از اربابی که شرمسارم از او اما غلام دوستدارانشم...
سالاری که برای او سالاری نیست جز عشق الاهی...

