امروز روز غریبی است. اما این غربت انگار دیرینه تر از این حرفهاست، شهادت یک امام غریب، یک هادی الهی یک راهنمای زندگی ، یک معصوم ، پاک و مقرب ، حبل المتین ، صراط مستقیم ، یک دروازه دیگر رو به خدا ، یک نشانه خالق برای مخلوق و از جنس او.
و اکنون پس از گذشت سالهای دور از آن غروب غریبانه نعمت الهی ، آیا جای این سوال باقی نیست که این نور چه شد؟ این هدیهی آسمانی به زمینیان موقت چه شد؟
با این نوری که در گذری از تاریخ برشان تابید چه کردند و چگونه برگرفتند واکنون که قرنهای زمانی از آن میگذرد چگونه آن بارش نعمت الهی را برای تشنگان شاید خواب میتوان به یاد آورد؟ آیا نوری مانده است به
عنوان خاطره؟ و یا اصلا اثری از آن لطف وعنایت و فضل ابدی پروردگار که در هر دوره ونسلی برای این
مخلوقان جامانده در دنیا که ندای حرکت و عروج را شنیده اند و آماده معراج شده اند مانده است؟ آیا هیچ نشانه ای مانده است؟
اگر احساس میکنم که هنوز پای در گل و سنگینم برای پرواز و اوج،اگر احساس میکنم آنان که از من دور شده اندوبه اوج رفته اند در چشمان تنگم چقدر ریز و کوچک شده اند، شاید به این خاطر است که فراموش
کرده ام که به همان اندازه که آنها ریز شده اند،چقدر از آنها دور شده ام . حالاچقدرباید اوج گرفت تاشاید بتوان
دوباره به آنها رسید؟ ولی هنوز پای در گل مانده ام! وبال و پر خود را برای پروازبه خواب فراموشی سپرده ام
اسمش را بگذار خاطرات یک مسافر از دیاری نو ولحظاتی با او همراه شو تا ازداستانسفرش بگوید، ازشهرو
دیاری که شاید تو هم مثل او غریبه آن باشی واز زیبایی هایش لذت ببری؟
روبه ضریح آفتاب :
(( اللهم انی وقفت علی باب من ابواب بیوتک...))
کافیست لحظه ای به خودآیی تا باورت شود بردری ازدرهای خانه رسول خدا(ص) ایستاده ای وآماده اذن برای ورود به آستان نورهستی، نوری از جانب خودخود خدا که بواسطه عزیزی از این سلاله مزین به نام
فرستاده اش محمد (ص) است.
و تو نیز مانند تمام دوستداران این اهل، اهل این بیت، وارد میشوی.
کافی است گوش دل بازکنی تا آوای فرح بخش درود وسلام مولایت را قبل ازاینکه تو برزبان جاری سازی
بشنوی،آری انگار این رسم میزبان با محبت است که زودتر از تو به پیشوازت آمده است.
حق داری تعجب کنی که آخر من که و این خانه و صاحبخانه که؟!
من در این شهر غریب کجا واینچنین آشنایی کجا؟
اما انگار در لایه های پنهان دلت احساس آشنایی داری به این کوی و دیار،که زیارتگه رندان جهان میباشد.
انگار قبلا دیده ای وچشیده ای،که بی دلیل گوهر دل بر دیده جاری میکنی و خاک این کوی را با اشکهای
شوقت می شویی.
اما این فقط تو نیستی اینگونه آرام گرفته ای، از خود غافل که می شوی ونگاهت به اطراف روانه می شود
می بینی که تمام ساکنان این کوی چیره حال و هوای این ملکوت آسمانی شده اند، که به راستی قطعه ای از
بهشت موعود است.
گویی اینجا دروازه رهایی است تا کبوتر دل بتواند با دو بال معرفت خویش روبه سوی جانانش پر کشد و
برای لحظاتی آرام گیرد.
انگار همین که پا به این آستان باز کرده ای بارتیرگی بیرون را ازدلت برداشته اند و تو بیش از هر وقت
دیگر احساس می کنی که بالهایت سبک شده است برای پرواز، ولی آیا آنها را با پروازو اوج آشنا کرده ای
یا نه!؟ و این با خودت است که تا کجا بتوانی اوج بگیری،که این قطعه از زمین نه به پهنا که به بلندا گسترش
یافته است وسکویی است برای رهایی از بار،وشروع امتحان معراج وشاید همین دل کندن از بار است که
آن را " بار- گاه " نامیده اند....؟!

اللهم صل علی،علی بن موسی الرضا المرتضی،ألامام التقی النقی و حجتک علی من فوق ألارض و من تحت الثری، الصدیق الشهید،صلاة کثیرة تامة زاکیتة متواصلتة متواترة مترادفة، کأ فضل ما صلیت علی أحد من أولیائک
نوشته: م.ص
+ نوشته شده توسط در جمعه هفدهم اسفند 1386 و ساعت
21:38 |