بعد از مدتها آمده ام...
چند سال است اینجا گاه گاهی می نویسم...
از دلم...
دلتنگیم...
سالهایی است تو دفتر جدید منی..
هر چند تو را از دست دادم و دوباره بدست آوردم.
وبلاگ من
سلام....
آشتی کن با من
|
سلام بلاگ زیبا و همیشگی ام...
بعد از مدتها آمده ام... چند سال است اینجا گاه گاهی می نویسم... از دلم... دلتنگیم... سالهایی است تو دفتر جدید منی.. هر چند تو را از دست دادم و دوباره بدست آوردم. وبلاگ من سلام.... آشتی کن با من + نوشته شده توسط در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 و ساعت
0:25 |
می رود..
همانگونه که نرم نرمک آمد... کاش می ماند.. کاش همیشه رمضانی بودیم...
+ نوشته شده توسط در پنجشنبه چهارم مهر 1387 و ساعت
2:4 |
سلام...
خجالت می کشم از هر گفتاری که خود را منتظر انگارم... آقا مردم را می بینی که در جشن آمدنت بسیار شادی می کنند؟؟؟ در تمام این مردم یک نفر قلب شکسته نیست؟؟؟ بیا به خاطر همان قلب همه را شاد کن نه برای آنکه ظلم را از بین ببری..نه برای عدل... بیا که دین را از دست آنان که می اندیشند دین دارند نجات دهی دینی که امروز شکل دیگری گرفته...گاهی بسیار پوسیده و گاهی بسیار متجدد! هر روز رنگی می دهند بر این دین دینی که جدت برای آن رنجها برد امروز بازیچه ای برای دیگران شده چه می گویم...... شما خود همه را می بینی و می دانی پس بیا ظهور کن...برای هر چه که می خواهی... اللهم عجل فی فرج مولانا... عید بر همه مبارک
+ نوشته شده توسط در شنبه بیست و ششم مرداد 1387 و ساعت
22:25 |
سلام بانو....
خوب شد روزی آمد که یادمان بیاید که کسی را داریم ... کسی که زن بودن را برای عالمیان معنا بخشید .... خوب شد روزی را به نام زنان نام دادند تا یادمان بیاید زن نام مقدسی است و مادر... کسی که خود بهشت دنیای ماست... بهشت...یعنی همان جایی که آرامش می یابی... شانه ای که همیشه و همه جا برای ماست و قلبی که همواره برای ما می تپد... مادر روزت مبارک .... + نوشته شده توسط در دوشنبه سوم تیر 1387 و ساعت
23:59 |
سلام...
از شهدا بسیار سخن گویند اما چگونه؟؟؟ یا در نمای خاطراتی که گذشته اند و یا اسطوره هایی که دیگر نظیر آنهارا نخواهیم دید... چه می اندیشید؟؟؟ شهدا خاطر اند؟؟؟ یا افسانه... یا؟؟؟ چه کردیم که اینگونه شد؟؟؟ آنقدر هر انسانی با شهیدی قیاس شد که بزرگی شهید را برای منافعی کم کردیم... آنقدر آرمانی و غیر واقعی گفتیم که نسل جوان خسته و سر خرده شدند.... و آنقدر ناله سر دادیم که رفتید و را رها کردید ...اما ندیدیم هستند انسانهای خوبی که در این زمانه نیز تلاش دارند درست و پاک باشند...هر چند انسانها متفاوت اند و این زیبایی خلقت خداست... شهدا هستند اما چگونه؟؟؟ آنگونه که خانواده بسیاری از آنها در تنگنای روزمره و یا روحی قوطه می زنند و یا از اسم انها استفاده می کنند و عده ای که هنوز شریف می زیند... کاش کمی بیندیشیم بدون آنکه آرمانی نام شهدا را داد بزنیم و نقطه از زندگیشان را بزرگ کنیم به یکدیگر می آموختیم: شهدا هم انسان بودند مانند ما...آنها آموختند بهترین هدف را انتخاب کنند و با اخلاق و تلاش به بهترین شکل به مراد دل برسند... مرادی که رضای خدا بود و انسانهایی که پاک و نیک بودند... به همین سادگی... به همین دشواری... یا حق + نوشته شده توسط در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 و ساعت
0:10 |
سلام....
به جشن ما خوش آمدید...
شام در خدمتیم...
و حالا دسته گل عروس یه دست کی میرسه؟؟؟.... + نوشته شده توسط در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 و ساعت
13:19 |
امروز روز غریبی است. اما این غربت انگار دیرینه تر از این حرفهاست، شهادت یک امام غریب، یک هادی الهی یک راهنمای زندگی ، یک معصوم ، پاک و مقرب ، حبل المتین ، صراط مستقیم ، یک دروازه دیگر رو به خدا ، یک نشانه خالق برای مخلوق و از جنس او. و اکنون پس از گذشت سالهای دور از آن غروب غریبانه نعمت الهی ، آیا جای این سوال باقی نیست که این نور چه شد؟ این هدیهی آسمانی به زمینیان موقت چه شد؟ با این نوری که در گذری از تاریخ برشان تابید چه کردند و چگونه برگرفتند واکنون که قرنهای زمانی از آن میگذرد چگونه آن بارش نعمت الهی را برای تشنگان شاید خواب میتوان به یاد آورد؟ آیا نوری مانده است به عنوان خاطره؟ و یا اصلا اثری از آن لطف وعنایت و فضل ابدی پروردگار که در هر دوره ونسلی برای این مخلوقان جامانده در دنیا که ندای حرکت و عروج را شنیده اند و آماده معراج شده اند مانده است؟ آیا هیچ نشانه ای مانده است؟ اگر احساس میکنم که هنوز پای در گل و سنگینم برای پرواز و اوج،اگر احساس میکنم آنان که از من دور شده اندوبه اوج رفته اند در چشمان تنگم چقدر ریز و کوچک شده اند، شاید به این خاطر است که فراموش کرده ام که به همان اندازه که آنها ریز شده اند،چقدر از آنها دور شده ام . حالاچقدرباید اوج گرفت تاشاید بتوان دوباره به آنها رسید؟ ولی هنوز پای در گل مانده ام! وبال و پر خود را برای پروازبه خواب فراموشی سپرده ام اسمش را بگذار خاطرات یک مسافر از دیاری نو ولحظاتی با او همراه شو تا ازداستانسفرش بگوید، ازشهرو دیاری که شاید تو هم مثل او غریبه آن باشی واز زیبایی هایش لذت ببری؟ روبه ضریح آفتاب : (( اللهم انی وقفت علی باب من ابواب بیوتک...)) کافیست لحظه ای به خودآیی تا باورت شود بردری ازدرهای خانه رسول خدا(ص) ایستاده ای وآماده اذن برای ورود به آستان نورهستی، نوری از جانب خودخود خدا که بواسطه عزیزی از این سلاله مزین به نام فرستاده اش محمد (ص) است. و تو نیز مانند تمام دوستداران این اهل، اهل این بیت، وارد میشوی. کافی است گوش دل بازکنی تا آوای فرح بخش درود وسلام مولایت را قبل ازاینکه تو برزبان جاری سازی بشنوی،آری انگار این رسم میزبان با محبت است که زودتر از تو به پیشوازت آمده است. حق داری تعجب کنی که آخر من که و این خانه و صاحبخانه که؟! من در این شهر غریب کجا واینچنین آشنایی کجا؟ اما انگار در لایه های پنهان دلت احساس آشنایی داری به این کوی و دیار،که زیارتگه رندان جهان میباشد. انگار قبلا دیده ای وچشیده ای،که بی دلیل گوهر دل بر دیده جاری میکنی و خاک این کوی را با اشکهای شوقت می شویی. اما این فقط تو نیستی اینگونه آرام گرفته ای، از خود غافل که می شوی ونگاهت به اطراف روانه می شود می بینی که تمام ساکنان این کوی چیره حال و هوای این ملکوت آسمانی شده اند، که به راستی قطعه ای از بهشت موعود است. گویی اینجا دروازه رهایی است تا کبوتر دل بتواند با دو بال معرفت خویش روبه سوی جانانش پر کشد و برای لحظاتی آرام گیرد. انگار همین که پا به این آستان باز کرده ای بارتیرگی بیرون را ازدلت برداشته اند و تو بیش از هر وقت دیگر احساس می کنی که بالهایت سبک شده است برای پرواز، ولی آیا آنها را با پروازو اوج آشنا کرده ای یا نه!؟ و این با خودت است که تا کجا بتوانی اوج بگیری،که این قطعه از زمین نه به پهنا که به بلندا گسترش یافته است وسکویی است برای رهایی از بار،وشروع امتحان معراج وشاید همین دل کندن از بار است که آن را " بار- گاه " نامیده اند....؟!
اللهم صل علی،علی بن موسی الرضا المرتضی،ألامام التقی النقی و حجتک علی من فوق ألارض و من تحت الثری، الصدیق الشهید،صلاة کثیرة تامة زاکیتة متواصلتة متواترة مترادفة، کأ فضل ما صلیت علی أحد من أولیائک
نوشته: م.ص
+ نوشته شده توسط در جمعه هفدهم اسفند 1386 و ساعت
21:38 |
سلام بر ماه عشق بازی ...
سلام ... ناتوانم از بیان بی تابی ام از دوری... تو را جویم تا آب بر سرم ریزی... نه! به سوزانی شاید پاک شوم و لایق دیدار.... سلام بر تو ای پسر فاطمه (س)...
+ نوشته شده توسط در چهارشنبه نوزدهم دی 1386 و ساعت
23:47 |
یک سال از آن لحظات به یاد ماندنی می گذرد...
بعد از مدتها آرزو و نیاز و گاه نا امیدی مرا خواند به در گاهش...هر چند من نالایق بودم و لطفی بر من شده بود اما از کرامتش باز دل هوای او را می طلبد... چه زود می گذرد و فاصله ها مرا می آزارد... با او شرط کرده بودم که قبل از خانه خدا به دیدار مرقد باصفایش روم و چه زود اجابت کرد و ۳ ماه بعد به خانه خدا طلبیده شدم... از رویش خجلم که سخت گناهکارم اما ... هر چه کنم دوستش دارم... اگر ندیده ای و در دوری وصالش می سوزی بسوز که اگر بینی تشنه تر شوی و درمانه از دوری... از که می گویم؟؟؟ از اربابی بی کفن... از اربابی که شرمسارم از او اما غلام دوستدارانشم... سالاری که برای او سالاری نیست جز عشق الاهی...
+ نوشته شده توسط در دوشنبه نوزدهم آذر 1386 و ساعت
17:56 |
|
|